کافه تراس، خانه‌ی واهه آرمن در اینترنت

نانور

کافه‌تراس - پانویس‌های روزانه




سه سال پیش، نورایر نرسیسیانتس(1)، زبان شناس برجسته و استاد پیشین دانشگاه به دیدنم آمد.
 آن روزها نورایر نود و هشت سال داشت. پیر مردی بود بسیار مهربان و شیرین زبان.
آخرین جرعه ی قهوه اش را که نوشید، از ته دل خندید و گفت: "می دانی؟  با آن که از عینک و سمعک
 استفاده می کنم، اما چند سالی ست که تنها سایه ی آدم ها را می بینم و نجوایی از فریادهای شان  را می شنوم.
با این حال، بسیار خوشحالم که توانستم به دیدنت بیایم و از نزدیک با تو آشنا شوم".
اشک هایم را پنهانی پاک می کردم، که دستم را پدرانه فشرد و گفت: "واهه جان، چهره ات همان چهره ای ست
که در دل تصور می کردم... و صدایت، همان صدا...".
دو سال بعد، نورایر نرسیسیانتس در صد سالگی از دنیا رفت.

و دیروز، نانور(2) به کافه تراس آمد.
او بی تردید دوست داشتنی ترین مهمان من است.
این دختر سه ساله که زیبایی هایش را با چشمان بسته هم می توان دید، تا وارد می شود، به سراغ زنگوله هایی
که در گوشه و کنار کافه آویزان کرده ام می رود و آن ها را به صدا در می آورد. دیگر، همسایه ها هم با
شنیدن صدای زنگوله ها می دانند که او به کافه آمده است و... واهه برای سرودن شعری دیگر، شوری ناگفتنی
دارد.
نانور، دیروز آمده بود تا نخستین نقاشی اش را روی بوم نشانم دهد.
گزینش و ترکیب حسی رنگ ها مرا شگفت زده کرد. با خود اندیشیدم که بی تردید در آینده با گزینش ذهنی
رنگ ها و خطوط، در تصاویر او اندیشه و ایده ای نیز نهفته خواهد بود...
از او خواستم اجازه دهد که نقاشی اش را بر دیوار کافه، بالای این یادداشت آویزان کنم. پذیرفت. اما تلاشم برای
انجام مصاحبه ای کوتاه با او بیهوده بود. قبول نکرد.
خاموش نگاهم کرد و...  یک باره با صدای بلند به فکر فرو رفت:
"من گرسنه ام. پس چرا ماکارونی را گرم نمی کنید؟..."

  1- Norair Nercissiantz
  2- Nanor

+          +          +

واهه آرمن
پاییز 1388

(7) یادداشت

 

نارسیس

کافه‌تراس - پانویس‌های روزانه

 

دیروز از سفر برگشتم. آفتاب غروب کرده بود که به خانه رسیدم.

پیش از خوابیدن سری به کافه زدم. پاکتی با دست خط آزاده کامیار روی پیش خان بود.

روی پاکت نوشته بود: "بفرمایید. این هم شعرهای لیندا پاستان".

لبخند زدم. آزاده می داند که ترجمه هایش را دوست دارم. من هم می دانم که او شاعران

دوست داشتنی را دوست دارد و ترجمه می کند.

پیش از باز کردن پاکت و خواندن شعرهای پاستان، به قفسه ی کتاب ها نزدیک شدم.

 

از خانه ای در آن سوی دنیا

 سمفونی شماره ی نُه بتهوون به گوش می رسید

 

بی اختیار آخرین جلد "ژان کریستف" را که سال ها پیش خوانده بودم، از میان کتاب ها

بیرون کشیدم. آن را باز کردم و... او را دیدم. "شب فرا رسید، هیچ دردی نداشت،  به

چیزی نمی اندیشید. هیچ تصور مشخصی بر خاطرش نقش نمی بست. به مرد خسته ای

می مانست که به موسیقی نامشخصی گوش می دهد و در پی فهمیدن آن نیست.  پاسی از

شب گذشته بود که با اندام کوفته از آن جا برخاست. خود را روی تخت انداخت و به خوابی

سنگین فرو رفت. همهمه ی سمفونی هم چنان ادامه داشت...".

 

یک باره به یاد آوردم که در آن سال ها آثار بزرگان ادبیات جهان را حریصانه می خواندم

و لذت می بردم. شیفته ی ترجمه های "به آذین" بودم و آثاری را که او باز آفرینی کرده

بود با شوری خاموش و مقدس می خواندم...

 

پاکت را باز کردم و شعرهای پاستان را که آزاده به فارسی ترجمه کرده و برایم فرستاده

بود خواندم.

نیمه های شب یکی از آن ها را روی دیوار کافه تراس نوشتم و پای همان دیوار به خواب

رفتم.

 

واهه آرمن

پاییز 1388

 

 

نارسیس در شصت سالگی

 

اگر عشق آن‌قدر بی دست و پایش نکرده بود،

اگر سکندری نمی‌خورد

اگر در منتهای جوانی و زیبایی

غرق نمی‌شد

 

حالا درباره ی چهره‌اش

که سال به سال

فصل به فصل

پیرتر می شد چه فکر می‌کرد؟

 

در آن تبانی دیرین

بین چشم و تصویر،

عشق

سایه ی نخستین است.

 

شاید به خاطر آن چه می‌دید

از روی چروکیده ی آبگیر

خرده می‌گرفت

یا گمان می‌کرد لکه‌های روی گونه‌هایش‌

 

که زمانی نرم و مخملی بودند

تنها ماهیانی کوچک اند

که زیر پوست مهلک آب

زندگی می‌کنند.

 

+          +          +

 

لیندا پاستان

ترجمه از متن انگلیسی : آزاده کامیار

(12) یادداشت

 

شال

کافه‌تراس - پانویس‌های روزانه

 

از همه ی دوستانم که به این گوشه می آیند و نوشته هایم را می خوانند، ممنونم.

از حسین منصوری عزیز که به کافه تراس می آید و ترجمه ی آلمانی شعرهایم

را روی دیوار می نویسد، بسیار ممنونم.

در بخشی از نامه ای که برای تشکر به او فرستادم، نوشته بودم:

" ترجمه ای  که با خود به کافه تراس آوردید / با ارزش ترین هدیه ای ست

که در این چند سال گرفته ام / آن را مثل هدیه های دوران کودکی / شب ها زیر

بالشم قایم خواهم کرد / تا خواب های خوش ببینم ".

 

سه روز پیش هم،  دوست شاعر و نویسنده ام رسول علی پور به کافه تراس آمد. کتاب

" میراث جنگل " را روی پیش خان گذاشت و رفت.

" میراث جنگل " نمایشنامه ای موزون برای کودکان است که رسول علی پور آن

را نوشته و " نشر امرود " آن را منتشر کرده است.

دلم می خواست همه ی کودکان، به خصوص کودکان سرزمین ما " میراث جنگل "

را بخوانند و ... آن را برای ما، بزرگ ترها نقل کنند؛ بزرگی کردن را به ما بیاموزند.

در بخشی از این کتاب چنین می خوانیم: " اونا نشونه بودن / نشونه های بیشه / هیچ

لباس و غذایی / جای اونا نمی شه / اونا طلا نبودن / مثل درخت و ریشه / این

ریشه ها نباشند / درخته تنها می شه ".

 

و یک اتفاق ِ گرم

امروز

یک نفر شالش را

که از شاهزاده ای در یک نقاشی دزدیده بود

در کافه جا گذاشت...

 

+          +          +

 

واهه آرمن

پاییز 1388

(6) یادداشت

   

صفحه 4 از 4