یادداشتی بین دو دیوانگی

کافه‌تراس - پانویس‌های روزانه

دیشب در کافه تراس نشسته بودم و زیرچشمی بازی کسل کننده ی انگلیس و الجزایر را نگاه می کردم.
بیشتر از بازی، حرف های گزارشگر تلویزیون در باره ی حاشیه های بازی جالب بود که می گفت هفته ی
پیش پلیس انگلستان، فلان بازیکن را به خاطر دزدیدن صندلی از یک توالت عمومی دستگیر کرده بود... و
یا اشاره ی او به بیماری مادرزادی یکی دیگر از بازیکنان انگلستان که ناف ندارد...

این روزها...
شعر نوشتن کمی دشوار است. کار دیگری هم از دست من و امثال من بر نمی آید.
یاد یکی از آشنایانم  افتادم که سال ها پیش، پس از چاپ نخستین مجموعه ی شعرم به زبان ارمنی،
نگاهی به جلد  کتابم انداخت و بدون خواندن سطری شعر، گفت : "واهه، چرا به جای نوشتن شعر
یا در  کنار آن ، داستان و  نمایشنامه نمی نویسی، یا ساز نمی زنی و  آواز  نمی خوانی، یا نقاشی و
مجسمه سازی نمی کنی". آن روز هم یاد سخن شیخ بهایی که سرآمد ذوفنون ها بود افتادم که گفته
بود "با هر ذوفنونی که رو به رو شدم، پیروز شدم، و با هر ذوفنی که رو به رو شدم، شکست خوردم" و
گفتم: از ذوفنون بودن بدم می آید. دوست دارم یک فن باشم...

و شعر "دیوانگی" از مجموعه ی "بال هایش را کنار شعرم جا گذاشت و رفت" من:

حالا دیگر
شعر گفتن آسان است
به آسانی تولدی ناخواسته
به آسانی دل بستن به یک غریبه
به آسانی کشته شدن به دست دشمن

حالا دیگر
شعر نگفتن دشوار است
به دشواری دفن کردن یک نوزاد
به دشواری دل نبستن به یک فرشته
به دشواری کشتن در جنگ، برای ماندن

حالا دیگر
شاعر بودن دیوانگی ست
دیوانگی...

+          +          +

واهه آرمن
تابستان 1389

 
 
 
 
 

یادداشت

  • 1) ندارد

    نویسنده: زازا

    معرکه مشدی معرکه، یعنی معرکه ها

  • 2) ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده

    نویسنده: نیما

    واهه جانم
    امروز در جواب دوستی که برایم آرزوی موفقیت کرد به شوخی گفتم که در کار هنری موفقیت معنی ندارد. اکنون که این نوشته ی تو را می خوانم احساس می کنم خیلی هم شوخی نبوده ، هزینه ای که یک هنرمند برای کارش در ایران پرداخت می کند بسیار بیشتر از آن است که ارزشش را داشته باشد که به موفقیت فکر کند.
    این شعر را خیلی دوست دارم، همیشه در من زندگی می کند. می خوانمش و سرخوشم که موفقیتی در کار نیست که هیچ کار دیگری جز شعر نمی کنی که تو بی مرز دیوانگی می کنی که چقدر سخت است این شعر را زندگی کردن.

  • 3) شاعر بودن دیوانگی است

    نویسنده: آنت

    واهه جان عاشق این شعرت هستم .دلم می خواهد شاعر بمانی و همانطور که هستی ،همیشه به هنر های دیگر مثل موسیقی ،فیلم ،نقاشی و...عشق بورزی.

  • 4) سلام

    نویسنده: ژيلا

    مي داني واهه جان تمام عظمت يك شعر به نگاه آن شاعر بستگي دارد و نگاه تو به دنيا برايم هميشه زيبا و قابل تفكر بوده است...برايم دوستي با شما افتخاري بزرگ است...هميشه باشي و هميشه عاشق باشي.

  • 5) حیرت!

    نویسنده: مریم

    خدای من! چه زیباست این شعر.

  • 6) شعر نگفتن دشوار است

    نویسنده: رضوان ابوترابي

    واهه ي من . واهه ي خوب من

    شعر هاي تو مرا به عشق نزديك مي كند . به بودن و چگونه بودن .. ممنونم كه دريچه اي به وسعت تمام زيبايي ها به روي من باز ميكني تا ديدن را به چشمهايم بياموزي ..

    دوستت دارم

  • 7) درخواست

    نویسنده: محمد تقي اقدام

    با احترام فراوان
    جناب آرمن
    شعرهايتان را ميخوانم و دوست دارم

    سکوت کردم/ خندید و گفت/ به یاد ندارد/ راه‌هایی را که پیموده است/ درهایی را که کوبیده است

    آيا اين امكان براي شما ميسر است كه يكي از اشعار مرا به زبان زيباي ارمني ترجمه كنيد؟

    آدرس من:
    mt.eghdam@yahoo.com

  • 8) ارزش زندگی

    نویسنده: رضا

    آندره مالرو می گوید زندگی ارزشی ندارد ولی هیچ چیز هم ارزش زندگی را ندارد نیما جان خیلی خوب نوشته خیلی خوب اما چه باید کرد این بلا مثل بختک بر سر هنر و هنرمند افتاده است واهه جان درست است شعر گفتن دشوار است اما زندگی گردن دشوارتر.در پس از عبور درناها آمده کسی جز موسی لبخند بر لب زاده نشد واهه جان شعرهای شما ارزش زندگی ست شاعربودن لیاقتی ست که احساس ناب و پاکت به شما بخشیده است شعرهای شما هم آواز است هم نقاشی هم داستان است هم...

  • 9) divaneh

    نویسنده: elena armash

    akhe age adam divane nabashe mage mitune sher bege, ya age divane nabashe mitune shere be in zibayi bege

  • 10) بدان که هستی

    نویسنده: vaniya

    درود
    جالب بود
    گاهی سفر به درون خود شور دیگری دارد
    حاصل این سفر کلمات توست
    کلمات زیبایی که خواندم
    دوست بدار و به خود اطمینان بده که صاخب بهترین فنی
    کاری که من نمیتوانم
    vaniya1859.persianblog.ir

  • 11) دوستان گلم

    نویسنده: واهه

    از خواهر عزیزتر از جانم، آنت
    از دوستانم، اِلنا، زازا و نیما که به اندازه ی زیباترین شعرهای دنیا دوستشان دارم،
    از دوستان صمیمی شعرهایم، ژیلا مشیری، رضوان ابوترابی و رضا ر. نازنین،
    و از دوستان نادیده و گرامی ام، مریم، محمد تقی اقدام و وانیا ( ف. ) که چراغ
    کافه تراسم را روشن نگه می دارند، سپاسگزارم.
    دوستتان دارم.

  • 12) موضوع سایتم یا موضوع یادداشتم ؟

    نویسنده: امیرحسین

    آشنا شدن با آدمایی مثل تو جالبه ، دلم میخواد بیشتر راجع بهت بدونم ...

  • 13) نظر

    نویسنده: نوا بامدادی (راهی به رهایی)

    اره نمیشه به راحتی درباره چیزی حرف زد
    مخصوصا شعر
    که اصلا نمیشه حرف زد
    همین

  • 14) salam

    نویسنده: پژمان‌الماسی‌نیا (چای تلخ)

    سینه‌ی سپیده ارغوانی نیست
    کاج کهن در حصار کلاغ‌ها،
    تنها شاخه‌ای از طوفان باقی‌ست...
    .
    .
    .

    "تقویم عقربه‌دار ماه‌های بهار" به چاپ رسید.

  • 15) زیـــــــــبا و دلنواز مثل همیشه

    نویسنده: شادی

    واهــــــــه ی عزیز و جــــان

    این شعر را همیشه دوست داشته ام....
    بس زیبــــاست...
    و پایان شعر مثل همیشه
    تکان دهنده....

    به امید برآمدن آفتابی سوداگر از پسِ "این روزها"

  • 16) برای کلامی که سال هاست رفیق من است

    نویسنده: آزاد+ه

    این که گلیمم را پهن کنم روی پیشانی دنیا و شعر بخوانم ، آنهم شعر شما ، این از دنج ترین لحظه هاست برای دل من و ما

    سپاس واهه جان بزرگوار و مهربان

  • 17) سلام

    نویسنده: مقامر

    سلام آقای واهه
    خوبین
    من شمارو ازطریق رضوان دزفولی نژاد می شناسم
    ایشون دخترخاله من هستن
    من خونه شون می اومدم وقتی هنوز نرفته بودن
    رضوان خیلی شماوآنت رو دوست داشت وهمیشه ازشما برام می گفت
    اسمم شهرزاده
    وبلاگی دارم کوچک ودلتنگ
    خوشحال می شم بیاین وسربزنین
    وخوشحال می شم که بیام تهران وبه دیدنتون بیام ....
    دوستتون دارم

  • 18) دعوت

    نویسنده: عه تا

    واهه ارمن عزیز
    با احترام شما را به گردهم ایی نقد و بازخوانی شعری از" علیرضا لبش" دعوت می کنم .نظر شما پرتوی است که مسیری را روشن می کند.

  • 19) دعوت

    نویسنده: عه تا

    واهه ارمن عزیز
    با احترام شما را به گردهم ایی نقد و بازخوانی شعری از" علیرضا لبش" دعوت می کنم .نظر شما پرتوی است که مسیری را روشن می کند.
    www.bankol.blogfa.com

  • 20) اخرین سروده ام - برای تو

    نویسنده: هستی

    واهه نازنین
    نخستین بار است که به این سرا پا نهاده ام و چه خوشهالم...
    .
    .
    .
    آی آدمها!
    آنقدر به مهربانی تان بی اعتقادم
    که برای لبخندهایتان هم به دنبال مناسبت می گردم... !
    راستی؛ چرا لبخند می زنی؟

    --- آخرین سروده ام تقدیم به تو
    با مهر - هستی کشاورز- شیراز