مدادهای چوبی

کافه‌تراس - پانویس‌های روزانه


از همان کودکی نوشتن با خودکار و خودنویس را دوست نمی داشتم. عاشق مداد بودم. حتا پیش از رفتن به مدرسه
و نوشتن "بابا آب داد" در نخستین دفتر مشقم، زیر بالش و روی میز کوچک اتاقم پر از مداد بود.
حالا "وسم*"  هم عاشق مدادهای چوبی ست.
چند روز پیش، هفت مداد از مدادهای روی میز تحریرم را به این دوست شش ساله ام هدیه کردم. او پس از گرفتن
این هدیه، با خوشحالی از مادرش پرسیده بود: "چرا هفت تا". مادرش گفته بود: "چون واهه عدد هفت را خیلی
دوست دارد". روز بعد، "وسم" با یک بسته آب میوه ی پاکتی پیش مادرش رفته و گفته بود: "این بار که به دیدن
واهه بروی، این آب میوه را از طرف من به او بده، حتما از آن خوشش خواهد آمد". مادرش با حیرت پرسیده بود:
"چرا؟ تو از کجا می دانی که واهه از آن خوشش خواهد آمد؟".
" وسم " با انگشت به نوشته ی روی پاکت اشاره کرده و گفته بود:
"نمی بینی؟ هفت میوه است...".

Vsem *

+          +          +

واهه آرمن
زمستان 1388

و شعر "بازی ناخواسته" از کتاب "بال هایش را کنار شعرم جا گذاشت و رفت" من

بادکنک از دست کودک رها شد
و مورچه ای را با خود به آسمان برد
کودک عاجزانه نگاهم کرد
چهارزانو بر زمین نشست
و گریست

در این بازی
نقش من چه بود؟

+          +          +

 
 
 
 
 
 

یادداشت

  • 1) 7

    نویسنده: elena armash

    Vaheye aziz, dar inke VSEM kioodake bahooshie shakki nist, vali emruz ke postet ro khundam yade yeki az sherham oftadam ke khodet be farsi tarjomash karde boodi


    ایستگاه نیمه شب


    در ایستگاه نیمه شب
    دراز می کشم روی سنگ فرش دلواپسی ها
    او
    ( اسمش را نمی دانم )
    با انگشتان نگاهش
    تنم را نوازش می کند
    جانم را
    سوار بر عقربه ی ثانیه ها
    از پله ها بالا می روم مدام
    می دانم
    او را خواهم دید
    نشسته روی پله ی بعدی
    در مشتش
    هفت دانه ی انار ...

    &#-&#-*

  • 2) سال نو مبارک

    نویسنده: مجتبی

    سلام واهه جان
    امیدوارم حالت خوب باشه
    افسوس میخورم که ای کاش مثل روز های آغاز سال نو میلادی نوروز رو هم در ایران بودم و کنار شما دوستان خوبم.این اولین نوروزی که کنار خانواده نیستم اما اینجا کنار ادوارد عزیز هم چندان از خانواده دور نیستم
    این روزها دوستانم شدن کتاب های شعر دوستان خوبم مثل کتاب های زیبای تو
    جای من رو هم خالی کنید
    خداحافظ

  • 3) سپاس

    نویسنده: بهزاد

    سلام واهه آرمن عزیز
    چه قدر این روزا خوشحال ام
    چه قدر مطلب خوب برای خوندن پیدا می کنم
    چه قدر آدم خوب، می بینم
    چه قدر این روزا و شبا راحت ام

    مطلبتون در راستای تمام مطالب و آدم ها و اتفاقات خوب این روها به من انرژی زیادی داد.
    سپاس

    سال جدیدتون مبارک و پر برکت

  • 4) سلام

    نویسنده: حبسیات

    خوب است آدم، کودکی داشته باشد.با کودکش زندگی کند.با هم حرف بزنند.خوب است که نقل و شعر و حکایت و معما و داستان بگویند برای هم.سخن بگویند از هرچیز.شادی ها و رنج ها و سرخوشی ها و ملال هایشان را . خوب است نگاهت به کودکی باشد که بادکنک یا بادبادکش را باد برده و بعد به خودت بگویی: من این جا چه می کنم؟ نسبت من با کودک یا بادبادک یا آن چه که به باد رفته چیست. از همه بهتر، روایت کردن است و نوشتن.نوشتن از هرچیز

  • 5) عرض تبریک

    نویسنده: رضوان ابوترابی

    واهه جان
    خودت خوب میدونی که من با شعرهای تو زندگی میکنم مخصوصا همین شعر که هنوز منهم مانده ام که نقش ما در بیشتر بازی ها چی بوده ..!!!
    همین که شعر هایت هیچوقت خودشان را به خواننده تحمیل نمی کنند و آدمی را به سوی خود فریاد می کنند بیانگر این است که به مفهوم تمامی کلمه شاعر هستی و مثل شعر هایت دوست داشتنی ...
    عزیزم بهار را تبریک میگم .. هرچند که از بهار هم زیبا تری ...

  • 6) عرض تبریک عید

    نویسنده: گیتا

    سال نو مبارک . امیدوارم سال خوبی در پیش رو داشته باشید .
    میدونید چرا عدد هفت انقدر در فرهنگ ایرانی زیاده ؟!

  • 7) ارادت

    نویسنده: عارف آهنگر

    با سلام.

    به تازگی٬ توسط لینک دوستان٬ سایت تان را کشف کردم. خوشحال ام از این بابت.

    نوشته ای دارم٬ نه در خور نظر دادن شما٬ اما قابل خواندن. در لینک زیر بخوانید:

    http://www.naghmeyesokoot.blogfa.com/page/vajehayeshahid.aspx

  • 8) بازی

    نویسنده: رضا

    سلام واهه جان این شعر خیلی زیباست نمی دانم احساسم را راجع به این شعر چطور بیان کنم نمی دانم من بادکنک هستم یا کودک هستم یا مورچه مطمئن هستم این بازی برنده ای جز بهت و حیرت ندارد

  • 9) عید

    نویسنده: بامداد

    عید پاک مبارک

  • 10) سلام

    نویسنده: احسان

    واهه ی عزیز ، پیش از هر چیز سال نو مبارک

    باز هم همون کتاب دوست داشتنی
    هر بار انگار این شعر
    این کتاب
    یک اتفاق جدیده