میز قدیمی
کابوس
طناب دار گردنش را فشرد
آرزو کرد
کاش، برای آخرین بار سیبی گاز می زد
صدای جلاد او را به خود آورد:
تو هیچ کس نبودی
وهیچ کس نبودنت را نخواهد گریست
ناگهان زیر پایش خالی شد
بیدار شد
چهره ی عرق کرده اش رابا دست پوشاند
حضور بیگانه ای را در اتاق حس کرد
«من شعر می نویسم»
نعره زد کینز برگ
«چون میلیونر هااز شرق تا غرب
سوار رولزرویس می شوند، اما فقرا
پولی برای درمان دندان هایشان ندارند »
بر خاست
به کوچه زدو قدم زنان
به سوی خانه ی دوستش که دندان نداشت، رفت
در کوچه
ره گذران قهقهه می زدند
ماشینی از کنارش گذشت
جلادی را که در خواب دیده بود، شناخت
سوار بر رولزرویس
سیبی را که آرزو کرده بود به یاد آورد
و دوست بی دندانش را
ناگهان
زیر پایش خالی شد ...
+ + +
در اردیبهشت ماه امسال، دوست نادیده ام، شاعر و منتقد نامی، جلیل قیصری شعر "کابوس" از کتاب
"بال هایش را کنار شعرم جا گذاشت و رفت" من را بازخوانی و آن را بررسی و تحلیل کرده بود.
امروز
این نوشته را
به کافه تراس آوردم و
روی قدیمی ترین میز گذاشتم
روزی
نخستین شعرم را
روی همین میز نوشته بودم
آن روز
مادرم شال سفیدی بر شانه هایش انداخته بود و
بیشتر از هر وقت دیگر
شبیه خدا بود
+ + +
واهه آرمن
پاییز 1388
باز خوانی شعری از واهه آرمن
جلیل قیصری
اردیبهشت 1388
طناب دار گردنش را فشرد
آرزو کرد
کاش ،برای آخرین بار سیبی گاز می زد
صدای جلاد او را به خود آورد
تو هیچ کس نبودی
و هیچ کس نبودنت را نخواهد گریست
ناگهان زیر پایش خالی شد .
شعر بین واقعیت و خیال در نوسان است. آیا این واقعیتی خیال انگیز است یا به قول نیچه خیال واقعی ؟ حلقه ی طناب بر گردن تنگ می شود. در مرز بین زندگی و مرگ چه آرزویی می شود کرد جز آرزوی گاز زدن سیبی که نماد عشق و زندگی است و شاعرِ دلواپس، آرزوی وداع آخر را دارد در این لحظه های واپسین! مصرع های بعدی نشان می دهد که شخص مورد اعدام یک آدم معمولی نیست تا گناهش از نوع گناهان روز مره باشد چرا که جلاد به او می گوید:« تو هیچ کس نبودی/ و هیچ کس نبودنت را نخواهد گریست» و این حرف آخر همه ی جلا دان تاریخ است تا در فرافکنی برای عمل ننگین خود تو جیهی بیابند، اما روشن است که جلاد از «همه کس » بودن ِآن شخص در رنج است و از این که همه کس بودنش را خواهند گریست .
بیدار شد
چهره ی عرق کرده اش را با دست پوشاند
«من شعر می نویسم
نعره زد گینز برگ
«چون میلیونر ها از شرق تا غرب
سوار رولز رویس می شوند اما فقرا
پولی برای درمان دندان هایشان ندارند»
وجه دیگر تعلیق آشکار می شود: ای! ...این که کابوس بود؟! اضطراب ناشی از به دار آویخته شدن خسته اش می کند و عرق بر چهره اش می نشاند. دست بر چهره می گیرد، شوک و شک ناشی از اعدام و خیال و حالت بین راحت و ناخوشی به تأملش وامیدارد، تعلیق دوباره ای آغاز می شود، «خیال واقعی » حضور بیگانه ای را در اتاق حس و لمس می کند، اما این بیگانه کسی جز گینز برگ معترض نیست و کلمه ی بیگانه در اینجا تجاهل العارف می نماید چرا که گینز برگ، خود راوی هم هست، وقتی که آن اعتراض سرشتی شاعران را بیان میکند: مصرع «من شعر می نویسم» انگار از زبان راوی بیان می شود هم اززبان کینز برگ. تازه می فهمیم کسی که قرار است اعدام شود خود راوی –شاعر است چرا که صدای او با صدای گینز برگ یکی است. صدای گینز برگ – شاعر مرز جغرافیایی را در می نوردد، یعنی این اعتراض سرشتی، شرق تا غرب را در بر می گیرد و متوجه محدوده ی خاصی نیست. طنز ظریف و تلخی در مصرع «اما فقرا پولی برای درمان دندان هایشان ندارند » نهفته است. راوی –شاعر دندان را که وسیله ی تغذیه است برای فقرا در نظر گرفته است تا مخاطب را متوجه نانی کند که برای فقرا نیست یا این که درمان دندان و دهان فقرا همان نان است که نیست!
برخاست
به کوچه زد و قدم زنان
به سوی خانه ی دوستش که دندان نداشت ،رفت
در کوچه
ره گذران قهقهه می زدند
ماشینی از کنارش گذشت
جلادی را که در خواب دیده بود، شناخت
سوار بر رولز رویس
سیبی را که آرزو کرده بود به یاد اورد
ودوست بی دندانش را
ناگهان
زیر پایش خالی شد .
در بیداری به سوی خانه ی دوستی می رود که دندان ندارد یا در اصل نان ندارد. ره گذران بی خیال قهقهه می زنند، جلاد ابتدای شعر، سوار بر رولز رویس از کنارش می گذرد. یک تداعی ما را به میانه ی شعر بر می گرداند که :میلیونر های از شرق تا غرب سوار بر رولز رویس همان جلاد هستند؛ نوعی این همانی در اینجا تداعی می شود. سیب آرزو را به یاد می آورد که همان عشق و زندگی است و دوست بی دندانش را. ناگهان زیر پایش خالی می شود، یعنی دوباره در انتهای شعر به تعلیقی زیبا می رسیم؛ تعلیقی که خواننده را بین خیال و واقعیت مردد نگاه می دارد که آیا راوی –شاعر آویز بر طناب دار زیر پایش خالی شد یا این که پس از رهایی از کابوس و قدم زدن در خیابان... و دیگر این که این شعر ِتوأمان خواب و بیداری و خیال و واقعیت مثل همه ی شعر های خوب از پایان آغاز می شود و در ذهن ما ادامه می یابد .
+ + +







یادداشت
1) سیب
نویسنده: آزاده
پس یادم باشد سیب آرزو نکنم که زیر پایم خالی نشود، یا اصلا به درک که خالی شد من سیبم را می خواهم
2) سلام
نویسنده: رسول آباديان
ممنونم از شعر بسيار زيبات و نگاه قشنگ جليل قيصري
3) مادران فرشتگان خدا هستند
نویسنده: فیروزه انصاری فر
واهه جان ،چه تشبیه آسمانی و با شکوهی از مادرتان،چه شعر ناب و با احساسی،وچه تحلیل زیبایی از جلیل قیصری.بسیار لذت بردم خسته نباشید.
4) merci
نویسنده: mojtaba mandegari
mamnonam vahe jan
khanesh jalebi az in sher bod ama man naghd nemitonam begam
ama in harfa yek taraf va shere zibat yek taraf
5) غذا
نویسنده: نیما
و من یادم می آید روزی روی آن میز نشسته بودیم و دلمان برای دست پخت خدا تنگ شده بود...
هر بار یاد آن روز می افتم گریه ام می گیرد.
می دانم حرف های غم انگیز را نباید تکرار کرد اما فراموش کردنشان ما را از شعر دور می کند.
دلم برایت تنگ است
از دور می بوسمت.
6) ترجمۀ شعر "کابوس" به زبان آلمانی
نویسنده: حسین منصوری
Ein Alptraum
Die Schlinge lag ihm um den Hals
er spürte den Druck
und hegte den Wunsch
zum letzten Mal in einen Apfel zu beißen
er kam wieder zu sich
als er die Stimme des Henkers hörte:
„Du warst niemand
und niemand wird deinen Tod beweinen.“
Plötzlich wurde der Boden
unter seinen Füßen entzogen.
Er wachte auf
bedeckte sein verschweißtes Gesicht mit der Hand
und spürte die Anwesenheit eines Fremden im Zimmer
Ginsberg brüllte:
„Ich schreibe Gedichte
weil die Millionäre von Ost bis West
Rolls Royce fahren
aber die Armen kein Geld haben
zum Zahnarzt zu gehen.“
Er stand auf
ging auf die Straße und lief zu einem Freund
der keine Zähne hatte
die Passanten waren in schallendes Gelächter ausgebrochen
ein Rolls Royce fuhr an ihm vorbei
sofort erkannte er den Henker wieder
den er im Traum gesehen hatte
und dachte an den Apfel
seinen letzten Wunsch
und an seinen zahnlosen Freund…
Plötzlich
wurde der Boden unter seinen Füßen entzogen…
Vahe Armen
Aus dem Persischen von Hossein Mansouri
7) your mom was truly an angle
نویسنده: rezvan
It is a fantastic piece. I have always loved to read it.
8) shale sefid
نویسنده: lala
(va bishtar az har vaghte digar digar
shabihe khoda bood)
vahe jan sher haye shoma hamishe mano afsoon mikone va in bar mano vaghean degargoon kard.hala mifahmam ke chera harvaght varede khooneye shoma mishodam, pooye khoda ro hess mikardam
delam vaghean baratoon tang shode
omidvaram betoonam dobare pa be khooneye garmetoon bezaram va brbinametoon,shayad poshte hamoon mize ghadimi.
9) زندگی (در-با-پس)شعر
نویسنده: علی پور
واهه جان شعر زیبایی ست آقای قیصری هم دید زیبایی را به مخاطب معرفی می کند ونباید به راحتی از کنار ترجمه ی آلمانی جناب منصوری گذشت گر چه زبان آلمانی نمی دانم اما از آنجا که شعر شما را انتخاب و ترجمه کرده باعث می شود که به آن اعتماد پیدا کنم
10) www.armenia-iran.blogfa.com
نویسنده: masis
سلام هموطن
وبلاگی برای دوستی بیشتر ایرانیان ارمنی و سایر ایرانیان ایجاد کرده ام
پاینده دوستی همه اقوام ایرانی
www.armenia-iran.blogfa.com
barev paron armen yete cankanum ek link poxanakenk indz teqekacrek
shenorhakal
11) بنویس واهه، بنویس ...
نویسنده: آنت
واهه جان آرزو می کنم سالیان سال سالم و سلامت و شاد باشی و به یاد مادر مهر با ن مان، روی همین میز قدیمی باز هم زیبا تر ین شعر ها یت را بنویسی.کاش پدر و ما درمان زنده بو دند و شعر هایت را می خوا ندند ، هر چند مطمئن ام که آنها قبل از نوشتن هر شعر تو آنرا خوانده و از حفظ اند.
12) واهه=شعر
نویسنده: zeynab
سلام پدر و مادر شما همیشه در شعر های آقای آرمن زندگی می کنند مثل شعرهای آقای واهه آرمن در قلبهای ما
13) درود
نویسنده: جليل قيصري
درود جناب آرمن...
لطف فرموديدو باز خواني شعر خوبتان را در اينجا به نمايش گذارديد ...اميدوارم مجالي فرهم آيد تا بتوانم از شعر هاي خوب شما باز خواني هاي ديگري داشته باشم . برب قرار باشيد .
14) sher
نویسنده: usefi
salam aghaye aarmen sherhaye zibaee daarid.
tahlil aghye gheysary ham khob bud bekhosusاما روشن است که جلاد از «همه کس » بودن ِآن شخص در رنج است
15) apple
نویسنده: janet
i have brought you an apple the red apple of the sun,,,sohrab sephari
16) نگاه شاعر
نویسنده: الناز سامعی
قدرت شاعر در درک حسی حقایقی است که به اعتبار باورش عینیت می یابند و ملموس می شوند. نگاه شاعر است که می تواند چنین بعد نادیدنی از هستی را رازگشایی کند، و پاسخ سخاوتمندانه ی هستی به راه طاقت فرسای دست یابی به شایستگی چنین بینشی، هستی بخشیدن به باور شاعر است. آنچه دیده باشد بی گمان وجود خواهد داشت.
خانه ی شما پر از حضور قاطع این خداگونگی است. از تمام دوستانتان بپرسید تا بگویند وقتی آنجا را ترک می کنند، چه حالی دارند...
نقد شعر را دوست ندارم یا دست کم نقدی با این همه تفسیر را. تمام زیبایی شعر به ایجازش است، به رازوارگی اش، به اینکه چیزی برای کشف کردن دارد. تمام هنر شاعر به تنیدن خیال و واقعیت در یکدیگر است، چنان جدایی ناپذیر که من خواننده خیال واقعی شاعر را باور کنم. تفسیری که مرزبندی کند شعر را محدود کرده است. تفسیری چنین جزئی نگر شعر را مثل معمایی حل می کند... شعر معما نیست.
17) تبریک
نویسنده: شادی
واهـــــــــــه جـــــــــان
یک عالمه تبریک
اول از همه برای کتاب جدیدتون که تازگی منتشر شده کلی مبارک یاشه
عـــــیــــدتون مبـــــــــــــــارک
ســــــال نو مبــــــارک
ایشالا سال خیـــــــــــلی خوبی باشه براتون پر از خوشی سلامتی روزهای خوب...
تازه! تولدتون هم 7 روز زودتر مبارک باشه !!