نارسیس

کافه‌تراس - پانویس‌های روزانه

 

دیروز از سفر برگشتم. آفتاب غروب کرده بود که به خانه رسیدم.

پیش از خوابیدن سری به کافه زدم. پاکتی با دست خط آزاده کامیار روی پیش خان بود.

روی پاکت نوشته بود: "بفرمایید. این هم شعرهای لیندا پاستان".

لبخند زدم. آزاده می داند که ترجمه هایش را دوست دارم. من هم می دانم که او شاعران

دوست داشتنی را دوست دارد و ترجمه می کند.

پیش از باز کردن پاکت و خواندن شعرهای پاستان، به قفسه ی کتاب ها نزدیک شدم.

 

از خانه ای در آن سوی دنیا

 سمفونی شماره ی نُه بتهوون به گوش می رسید

 

بی اختیار آخرین جلد "ژان کریستف" را که سال ها پیش خوانده بودم، از میان کتاب ها

بیرون کشیدم. آن را باز کردم و... او را دیدم. "شب فرا رسید، هیچ دردی نداشت،  به

چیزی نمی اندیشید. هیچ تصور مشخصی بر خاطرش نقش نمی بست. به مرد خسته ای

می مانست که به موسیقی نامشخصی گوش می دهد و در پی فهمیدن آن نیست.  پاسی از

شب گذشته بود که با اندام کوفته از آن جا برخاست. خود را روی تخت انداخت و به خوابی

سنگین فرو رفت. همهمه ی سمفونی هم چنان ادامه داشت...".

 

یک باره به یاد آوردم که در آن سال ها آثار بزرگان ادبیات جهان را حریصانه می خواندم

و لذت می بردم. شیفته ی ترجمه های "به آذین" بودم و آثاری را که او باز آفرینی کرده

بود با شوری خاموش و مقدس می خواندم...

 

پاکت را باز کردم و شعرهای پاستان را که آزاده به فارسی ترجمه کرده و برایم فرستاده

بود خواندم.

نیمه های شب یکی از آن ها را روی دیوار کافه تراس نوشتم و پای همان دیوار به خواب

رفتم.

 

واهه آرمن

پاییز 1388

 

 

نارسیس در شصت سالگی

 

اگر عشق آن‌قدر بی دست و پایش نکرده بود،

اگر سکندری نمی‌خورد

اگر در منتهای جوانی و زیبایی

غرق نمی‌شد

 

حالا درباره ی چهره‌اش

که سال به سال

فصل به فصل

پیرتر می شد چه فکر می‌کرد؟

 

در آن تبانی دیرین

بین چشم و تصویر،

عشق

سایه ی نخستین است.

 

شاید به خاطر آن چه می‌دید

از روی چروکیده ی آبگیر

خرده می‌گرفت

یا گمان می‌کرد لکه‌های روی گونه‌هایش‌

 

که زمانی نرم و مخملی بودند

تنها ماهیانی کوچک اند

که زیر پوست مهلک آب

زندگی می‌کنند.

 

+          +          +

 

لیندا پاستان

ترجمه از متن انگلیسی : آزاده کامیار

 
 
 
 
 
 

یادداشت

  • 1) ممنونیت

    نویسنده: آزاده

    واهه جان ممنونم ازت هوارتا. سایه لطف شما بر سر ما مستدام و سبز

  • 2) کافه خواب

    نویسنده: نیما

    سلام واهه جان دیشب تا صبح خروپف کردی نذاشتی منم بخوابم...
    تا صبح صد بار این شعرو خوندم... خدا خیرت بده آزاده....

  • 3) arze adab

    نویسنده: amirhosein

    کلن این آزاده فخر خاندان کامیارست واهه جان

  • 4) ارادت

    نویسنده: رضا

    سفر همیشه حکایت آمدن تو بود. سلام واهه جان!در آن تبانی دیرین

    بین چشم و تصویر،

    عشق

    سایه ی نخستین است.
    خیلی زیباست تبانی دیرین . واهه جان همیشه پیش از باز کردن پاکت مرا می بینی که مشتاقانه به دستهای تو نگاه می کنم تا اشعاری مثل خودت زیبا از آن بیرون آوری

  • 5) سلام

    نویسنده: زینب

    سلام ننوشته اید از سفر کدام شهر یا ازسفر کدام خاطره باز گشته اید با این حال انتخاب و ترجمه هر دو عالی بود.

  • 6) اشعار زیبا

    نویسنده: سالار

    سلام آقای آرمن.به اشعار زیبای شما آشنایی دارم.امیدوارم با شما هم دیداری داشته باشم

  • 7) your poetry

    نویسنده: Arash Beheshti

    I have read your poems many times
    and every time I came back to them
    I even enjoyed more
    And my warmest thanks to A. Kamiar for this translation

  • 8) barev

    نویسنده: janet

    dear vahe i have a cup of coffee in your cafe every night

  • 9) Salute

    نویسنده: Rezvan

    Just reminding me those days of reading Behazin's & ghebraee's .

  • 10) ؟؟؟؟

    نویسنده: کاروان دزد زده

    تا کی غم این خورم که دارم یا نه وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه پر کن قدح باده که معلومم نیست کاین دم که فرو برم برارم یا نه

  • 11) خیلی زیبا بود

    نویسنده: شادی

    واهه جان
    خیلی لذت بردم
    خیلی زیبا بود....

  • 12) :)

    نویسنده: arpa

    zoghzade shidam ke didam inja mitunam benevisam ... kheyli vaghte Vahe jan nadidamet ... vali adam kasiro ke to koodaki mibine o be delesh mishine HICHVAGHT NEMITUNE faramushesh kone ..... golhaye zoze ghermez yadam nemire ....az un rooz be bad sheramo be hichki neshun nadadam.... az oon rooz bed bad to ro ham nadidam .... omidvaram emsal ghesmat beshe ke biyam be didanet , albate ba baba ;)