کافه تراس، خانه‌ی واهه آرمن در اینترنت

مکثی پیش از خواندن یک شعر

کافه‌تراس - پانویس‌های روزانه

به دنبال شعری مناسب
برای این روزها بودم
که به یاد شعری افتادم
که برای آن روزها سروده بودم...

          ارثیه
مسیح را مصلوب کردند
و یهودا
          خود را آویخت
دیگران فقط تماشا کردند
افسوس که ما هم
از این همه راز
این همه شکوه
فقط همین را به ارث برده ایم...

+          +          +

واهه آرمن
بهار 1389

(19) یادداشت

 

مدادهای چوبی

کافه‌تراس - پانویس‌های روزانه


از همان کودکی نوشتن با خودکار و خودنویس را دوست نمی داشتم. عاشق مداد بودم. حتا پیش از رفتن به مدرسه
و نوشتن "بابا آب داد" در نخستین دفتر مشقم، زیر بالش و روی میز کوچک اتاقم پر از مداد بود.
حالا "وسم*"  هم عاشق مدادهای چوبی ست.
چند روز پیش، هفت مداد از مدادهای روی میز تحریرم را به این دوست شش ساله ام هدیه کردم. او پس از گرفتن
این هدیه، با خوشحالی از مادرش پرسیده بود: "چرا هفت تا". مادرش گفته بود: "چون واهه عدد هفت را خیلی
دوست دارد". روز بعد، "وسم" با یک بسته آب میوه ی پاکتی پیش مادرش رفته و گفته بود: "این بار که به دیدن
واهه بروی، این آب میوه را از طرف من به او بده، حتما از آن خوشش خواهد آمد". مادرش با حیرت پرسیده بود:
"چرا؟ تو از کجا می دانی که واهه از آن خوشش خواهد آمد؟".
" وسم " با انگشت به نوشته ی روی پاکت اشاره کرده و گفته بود:
"نمی بینی؟ هفت میوه است...".

Vsem *

+          +          +

واهه آرمن
زمستان 1388

و شعر "بازی ناخواسته" از کتاب "بال هایش را کنار شعرم جا گذاشت و رفت" من

بادکنک از دست کودک رها شد
و مورچه ای را با خود به آسمان برد
کودک عاجزانه نگاهم کرد
چهارزانو بر زمین نشست
و گریست

در این بازی
نقش من چه بود؟

+          +          +

(10) یادداشت

 

شعر برفی

کافه‌تراس - پانویس‌های روزانه


چند روز پیش گفت و گویی با من در صفحه ی فرهنگ و ادب روزنامه ی "بهار" به چاپ رسید.
در بخشی از این گفت و گو، در پاسخ به این پرسش که "شعر چیست" گفته بودم:
سخنی شعر است که در ناهوشیاری شاعر سروده می شود و خواننده را در هوشیاری ویران می کند.
شاید برای خیلی ها که گرایش به هنر و خلاقیت هنری دارند، شعر ساده ترین شکل بیان احساسات و
بروز توانایی های هنری و ذوقی به نظر برسد، به همین دلیل به راحتی قلم به دست می گیرند و هر
آنچه را که می نویسند، شعر می نامند. اما واقعیت این است که سرودن شعر هم مثل بسیاری از هنرهای
دیگر، بیشتر ذاتی است تا اکتسابی و آموختنی. بنا براین تنها با یادگیری اصول و قواعد، بدون قریحه ی
ذاتی نمی توان ادعای شاعر بودن کرد. بارها گفته ام و دوست دارم تکرار کنم شعر، تنها با پروردگی
جان شاعر جان می گیرد. شعر خوب و شعر بد وجود ندارد. آنچه نوشته می شود، یا شعر است یا نیست.
اگر نیست که هیچ، اگر هست، باید آنی باشد که اگر نمی بود و نوشته نمی شد، چیزی – شاید بزرگ و
شاید کوچک، اما زیبا – در دنیای ادبیات و در دفتر شعر جهان کم می بود و جایش خالی...

و شعر "نی لبک زن" از مجموعه ی "بال هایش را کنار شعرم جا گذاشت و رفت" من، که آن را بسیار
دوست می دارم. الهام بخش من در سرودن این شعر، دوست بسیار عزیزم رُمبیک آتماجیان بود.
او سال هاست که در فرانسه زندگی می کند
اما هر روز
قامتش را که به آسمان می رسد
می بینم و
دلم هوای نوشتن می کند

برف می بارد
مداد را بر می دارم و
به دوردست ها نگاه می کنم
لبخند یک دوست
          واژه های این شعر برفی را
                    گرم می کند...

+          +          +

واهه آرمن
زمستان 1388

                    نی لبک زن          

از ساحل رود تا مرتع
نوای نی لبک در گوشم بود
به آن جا که رسیدم
          سهره می خواند
نگاهم بر پاهای برهنه ی کودک خیره ماند
نگاه او
          بر پیشانی من

وقتی که ابر سیاه در آسمان غرید
کودک خورشید را نشانم داد
پاهایم در کفش ها یخ زد
و قامت کودک کشیده شد
          تا آسمان...

+          +          +

(15) یادداشت

   

سیب

کافه‌تراس - پانویس‌های روزانه

می گفت دوست دارم که سیگارت را
                    همیشه با کبریت روشن می کنی
می گفت دوست دارم که لیوانت را
                    به تنهایی و
                    بدون زدن به لیوان یک دوست
                    سر نمی کشی
می گفت دوست دارم که شعرهایت را
                    پیش از سرودن
                    با نیم نگاهی
                    نشانم می دهی
می گفت دوست دارم که می دانی "عشق
                    یا دیوانگی ست
                    یا دیگر عشق نیست"

+          +          +

واهه آرمن
زمستان 1388

و شعر "کودکانه" از کتاب "پس از عبور دُرناها" :

چشم هایم را می بستم و
می شمردم تا صد
                    برو
                    قایم شو
تو را از رد پاهایت بر ساحل
و از مسیر نگاه لاک پشت ها
پیدا می کردم

چشم هایم را می بندم و
می شمارم تا صد
                    برو
                    قایم شو
تو را از رد پاهایت بر دریا
و از مسیر نگاه دُرناها
پیدا خواهم کرد

+          +          +

(13) یادداشت

 

نوستالژی

کافه‌تراس - پانویس‌های روزانه

زمانی بیشتر بازی های لیگ فوتبال در استادیوم امجدیه برگزار می شد. من هم گاهی با دوستانم برای

تماشای مسابقه ی تیم های آرارات و یا استقلال به استادیوم می رفتم.

روزی آرارات در دقیقه ی شصتم بازی سومین گل را به تیم حریف زد. سرپرست آن تیم که به گل تیم

آرارات معترض بود، ناگهان مثل یک غول زخمی خود را به کنار زمین رساند و فریاد زد: " آقا، اینا

داور رو چیزخور کردن. به خدا، داور رو چیزخور کردن" !

در میان همهمه ی جمعیت یک نفر از جایش بلند شد و با صدایی بلندتر از صدای سرپرست تیم فریاد

زد: " مرد حسابی! ما چیز اضافی نداریم که به خورد ِ داور بدیم. ما چیزامونو نگه می داریم که  اگه

تیم مون برنده شد، از خوشی بخوریم، اگه هم بازنده شد، از غصه بخوریم".

 

من این روزها با آن که چیزی نخورده ام، اما از خوشی ها و ناخوشی های زندگی، بسیار شبیه آدم هایی

هستم که چیزخور شده اند.

 

دوست دارم جایی بروم

دوستانم را ملاقات کنم

اما هر بار بهانه ای برای نرفتن و

ماندن در خانه پیدا می کنم

دوست دارم به خیلی ها بگویم دوستشان دارم

اما به چشم هاشان که نگاه می کنم

ناخواسته سکوت می کنم

دوست دارم ساعت ها با خدا سکوت کنم

اما مدام در گوشش پچ پچ می کنم و

با گلایه هایم حوصله اش را سر می برم

خسته اش می کنم

 

دلم برای تماشای یک بازی فوتبال

که داورش را چیزخور کرده باشند

لک زده است...

 

+          +          +

 

واهه آرمن

زمستان 1388

(15) یادداشت

   

صفحه 2 از 4