کافه تراس، خانه‌ی واهه آرمن در اینترنت

نیمه شبی دیگر

کافه‌تراس - پانویس‌های روزانه

 

پیش از چاپ و انتشار مجموعه ی  " پس ار عبور دُرناها " ، چند شعر از این مجموعه در دو سه روزنامه و مجله ی ادبی به چاپ رسیده بود. یکی از این شعرها " نیمه شبی دیگر " بود. برادر شاعر و نویسنده ام، رسول علیپور پس از خواندن آن،با قلم حساس و توانای خود یادداشتی بر این شعر نوشته  و آن را با خود به کافه تراس، که آن روزها با همین دوستان  نخستین خشت هایش را با ملاط عشق می چیدیم، آورده بود.
دوست دارم این نوشته ی دوستم را یک بار دیگر با شما بخوانم:

واهه آرمن
زمستان 1388

خوانش " نیمه شبی دیگر" شعری از واهه آرمن

شب به خیر ، خورشید


با دوچرخه در شهر می گردم
از بلندی زینش که به پشت بام خانه ها می رسد
و از کوتاهی مسافت ها
حیرت نمی کنم
از حضور فرشتگان که لبخند می زنند مدام
و از غیبت ناکسان
حیرت نمی کنم


پیش از طلوع خورشید
دوچرخه را بر درختی تکیه می دهم
بیدار می شوم
و با بهتی مانوس
سوار بر صندلی چرخ دار
می رانم خود را
تا نیمه شبی دیگر

+          +          +

انسان با فکر و اندیشه هایش دنیای اطراف خود را می سازد و لذت بردن یا عذاب کشیدن از دنیای اطراف خود بستگی به قدرت اندیشیدن و درک او از شرایط زمان و مکانی که در آن زندگی می کند دارد.

 شب به خیر خورشید - شعر این گونه شروع می شود. خورشید در این شعر معناهای مختلفی را به ذهن خواننده متبادر می کند؛ خورشیدی که در آسمان است، خورشیدی که نور و روشنایی ست، خورشیدی که با گفتن شب به خیر از زبان شاعر، دوستِ جاندار اومحسوب می شود، خورشیدی که هر شب دوستِ شب نشین  شاعر است، چنان که حضور این دوستِ شاعر، حتا در نام شعر هم به طور چشمگیری  نمایان است.  نیمه شبی دیگر ِ نام شعر با  نیمه شبی دیگر  پایان شعر  چنان با هم رابطه برقرار کرده اند که خواننده را به خواندن دوباره ی شعر از اول وا می دارند.
تقابل کلمه ی شب و خورشید در اول شعر و شب به خیر از همان ابتدا ضربه ی اصلی را به خواننده وارد می کند  و او را وادار می کند که برای خواندن شعر حرکت کند. شاعر خواننده را به  آرامی داخل دنیای خود می برد، بدون گرفتن کمترین انرژی از او، چه بسا که خود به خواننده برای جلو رفتن و وارد شدن به دنیایش انرژی می دهد.
 با دوچرخه در شهر می گردم. در نگاه اول به این فکر می کنیم  که شاعر   از دنیای ذهنی ای که خواننده را به آن دعوت کرده است او را به سمت دنیای واقعی و خشن شهری که در آن زندگی می کنیم می برد، اماشاعر اجازه ی منحرف شدن فکر خواننده را نمی دهد و به دوچرخه کارکردی متفاوت تر از دوچرخه ای که در ذهن داریم می دهد. دوچرخه ای که زینش به پشت بام خانه ها می رسد، به حتم دوچرخه ای نیست که  مارا به جلو ببرد، دوچرخه ای ست که ما را به بالا می برد، به جایی که حضور فرشتگان را حس می کنیم و به مسافت ها فکر نمی کنیم چون آن قدر که کوتاه هستند وجود ندارند. اما حیرت نمی کنم که دو بار از آن استفاده شده، می خواهد با تاکید به خواننده این باور را تقویت کند که این امر برای شاعر عادی است؛  او هر شب با دوچرخه اش از دنیایی که هیچ کس بدون اجازه ی او در آن راه ندارد لذت می برد و آن قدر با شیرینی از آن یاد می کند که حسرت خواننده را مبنی بر بودنش در آن فضا در پی دارد.
اما عمر این لذت بردن کوتاه است. به ناگاه واژه ها به کارکرد طبیعی و امروزی خود بر می گردند؛ خورشید همین خورشیدِ در آسمان می شود و دوچرخه، دوچرخه وصندلی چرخ دار، همین صندلی چرخ دار. غم عجیبی که شاعر از دور شدن آن دنیای زیبا به راحتی به ما منتقل می کند به وسیله ی همین واژه ها صورت می گیرد. شاعر با کلماتی که در جای خود قرار می دهد فرصت هرگونه اضافه گویی را از خود می گیرد و خواننده را وادار می کند از دریچه ای که او می خواهد   به دنیایش وارد شویم. عبارت بهتی مانوس به خواننده ی شعر الغا می کند که انس او به این شرایط که در شب و روز تغییر پیدا می کند نیست.  او به بهت انس گرفته است، شاعر به مبهوت شدن خود که چرا باید بیدار شود و چرا بایداز دنیای زیبای شب هایش دور شود انس گرفته است و این اجبار ِ بیداری و ناخرسندی از وضع و شرایط موجود را با فعل می رانم بازگو می کند. او، هم بر صندلی نشسته است، هم پشت صندلی ایستاده است و از سوی دیگر در حالی مجبور است  بر صندلی بنشیند و با دست حرکت کند که شب ها پایش آن قدر بلند است که از پشت بام خانه ها به زمین می رسد، پس بیداری را لعنت می کند.
در مصرع پایانی شاعر مقصد خود را مکانی معرفی نمی کند، مقصد او زمانی ست که دنیای او در آن قرار دارد. خواننده ناخوداگاه آرزو می کند او هر چه زودتر به نیمه شبی دیگر و دنیای زیبایش  برسد. 
 اگر شعر را به دو قسمت کنیم، در قسمت اول  شاعر خواننده را به یاد آرامش فراموش شده ی انسان می اندازد ودر قسمت بعد به صراحت می گوید که این فراموشی ناگزیر است، مجبوریم که در خواب نباشیم وشاعر برای بیان این که این گردش ِ خواب و بیداری هیچگاه پایان نمی یابد، با یک مصرع دو قسمت را به هم پیوند می دهد وشعر خود را این گونه  تمام می کند: "تا نیمه شبی دیگر".

 رسول علی پور       

+          +          +

مراکز اصلی فروش مجموعه ی شعر  پس از عبور دُرناها  :

نشر چشمه ، خیابان کریم خان زند  

کتاب فروشی و انتشارات گویا ، خیابان کریم خان زند  

کتاب فروشی و انتشارات توس ، خیابان انقلاب 

کتاب فروشی خانه شاعران ، روبروی دانشگاه  

شهر کتاب آرین

شهر کتاب نیاوران  

شهر کتاب شهرک غرب  

و سایر شهر کتاب ها و  کتاب فروشی های معتبر

 

+          +          +

(15) یادداشت

 

پس از عبور دُِرناها

کافه‌تراس - پانویس‌های روزانه




مجموعه ی جدید شعر من
" پس از عبور دُرناها "
منتشر شد

: مراکز اصلی فروش

موسسه ی  انتشاراتی آهنگ دیگر – عمده
تلفن: 77526591

کتاب فروشی خانه ی  شاعران
روبروی دانشگاه - پاساژ فروزنده
انتهای طبقه ی زیرزمین

کناب فروشی و انتشارات توس
خیابان انقلاب
نبش خیابان دانشگاه

+          +          +

شعری از این مجموعه:

یک عصر پاییزی

سوار بر اتوبوس
از دهکده ها می گذریم
عبور می کنیم از کنار خدا
نمی ایستیم

چه قدر خسته ام
از راه نرفتن
از نشسته به مقصد رسیدن

+          +          +

واهه آرمن
پاییز 1388

(18) یادداشت

 

اندوه

کافه‌تراس - پانویس‌های روزانه


این روزها حالم خوش نیست.
ده روز پیش، دوست دوران کودکی ام آرا اصلانیان، بازیگر تئاتر و عکاسی که بسیاری از
عکس هایش شعری بود در قاب عکاسی، از دنیا رفت و ما را ناباورانه در سوگ نشاند.

او خوابیده است و
ما خواب می بینیم
در بیداری
خواب ِ رفتن یک دوست را
در خواب

او
در بیداری
از "خانه ی دوست" دورتر نمی رفت
با مرگ
به ستاره رفت
با پای پیاده...

و شعری از شاعر معاصر ارمنستان، وارتان هاکوپیان، که آن را برای چاپ در مجموعه ی
"شعر کوتاه ارمنستان" ترجمه کرده ام:
ما را از رود بیرون می کشند،
کمی در ساحل بازی می کنیم
و بعد همان رود ما را می بَرَد.

+          +          +

واهه آرمن
پاییز 1388

(11) یادداشت

   

میز قدیمی

کافه‌تراس - پانویس‌های روزانه


 کابوس
 
 
طناب دار گردنش را فشرد
آرزو کرد
کاش، برای آخرین بار سیبی گاز می زد
صدای جلاد او را به خود آورد:
                 تو هیچ کس نبودی
                وهیچ کس نبودنت را نخواهد گریست
ناگهان زیر پایش خالی شد

بیدار شد
چهره ی عرق کرده اش رابا دست پوشاند
حضور بیگانه ای را در اتاق حس کرد
«من شعر می نویسم»
نعره زد کینز برگ
«چون میلیونر هااز شرق تا غرب
سوار رولزرویس می شوند، اما فقرا
پولی برای درمان دندان هایشان ندارند »
بر خاست
به کوچه زدو قدم زنان
به سوی خانه ی دوستش که دندان نداشت، رفت
در کوچه
ره گذران قهقهه می زدند
ماشینی از کنارش گذشت
جلادی را که در خواب دیده بود، شناخت
          سوار بر رولزرویس
سیبی را که آرزو کرده بود به یاد آورد
و دوست بی دندانش را
ناگهان
       زیر پایش خالی شد ...

+          +          +

در اردیبهشت ماه امسال، دوست نادیده ام، شاعر و منتقد نامی، جلیل قیصری شعر "کابوس" از کتاب
"بال هایش را کنار شعرم جا گذاشت و رفت" من را بازخوانی و آن را بررسی و تحلیل کرده بود.

امروز
این نوشته را
 به کافه تراس آوردم و
روی قدیمی ترین  میز گذاشتم
 روزی
نخستین شعرم را
روی همین میز نوشته بودم
آن روز
مادرم شال سفیدی بر شانه هایش انداخته بود و
بیشتر از هر وقت دیگر
شبیه خدا بود

+          +          +

واهه آرمن
پاییز 1388

 

باز خوانی شعری از واهه آرمن


جلیل قیصری

اردیبهشت 1388


 
 
 
طناب دار گردنش را فشرد
آرزو کرد
کاش ،برای آخرین بار سیبی گاز می زد
صدای جلاد او را به خود آورد
              تو هیچ کس نبودی
              و هیچ کس نبودنت را نخواهد گریست
ناگهان زیر پایش خالی شد .
 
 
شعر بین واقعیت و خیال در نوسان است. آیا این واقعیتی خیال انگیز است یا به قول نیچه خیال واقعی ؟ حلقه ی طناب بر گردن تنگ می شود. در مرز بین زندگی و مرگ چه آرزویی می شود کرد جز آرزوی گاز زدن سیبی که نماد عشق و زندگی است و شاعرِ دلواپس، آرزوی وداع آخر را دارد در این لحظه های واپسین! مصرع های بعدی نشان می دهد که شخص مورد اعدام یک آدم معمولی نیست تا گناهش از نوع گناهان روز مره باشد چرا که جلاد به او می گوید:« تو هیچ کس نبودی/ و هیچ کس نبودنت را نخواهد گریست» و این حرف آخر همه ی جلا دان تاریخ است تا در فرافکنی برای عمل ننگین خود تو جیهی بیابند، اما روشن است که جلاد از «همه کس » بودن ِآن شخص در رنج است و از این که همه کس بودنش را خواهند گریست .
 
 
بیدار شد
چهره ی عرق کرده اش را با دست پوشاند
«من شعر می نویسم
نعره زد گینز برگ
«چون میلیونر ها از شرق تا غرب
سوار رولز رویس می شوند اما فقرا
پولی برای درمان دندان هایشان ندارند»
 
 
وجه دیگر تعلیق آشکار می شود: ای! ...این که کابوس بود؟! اضطراب ناشی از به دار آویخته شدن خسته اش می کند و عرق بر چهره اش می نشاند. دست بر چهره می گیرد، شوک و شک ناشی از اعدام و خیال و حالت بین راحت و ناخوشی به تأملش وامیدارد، تعلیق دوباره ای آغاز می شود، «خیال واقعی » حضور بیگانه ای را در اتاق حس و لمس می کند، اما این بیگانه کسی جز گینز برگ معترض نیست و کلمه ی بیگانه در اینجا تجاهل العارف می نماید چرا که گینز برگ، خود راوی هم هست،  وقتی که آن اعتراض سرشتی شاعران را بیان میکند: مصرع «من شعر می نویسم» انگار از زبان  راوی  بیان می شود هم اززبان کینز برگ. تازه می فهمیم کسی که قرار است  اعدام شود خود راوی –شاعر است چرا که صدای او با صدای گینز برگ یکی است.  صدای گینز برگ – شاعر مرز جغرافیایی را در می نوردد، یعنی این اعتراض سرشتی، شرق تا غرب را در بر می گیرد و متوجه محدوده ی خاصی نیست. طنز ظریف و تلخی در مصرع «اما فقرا پولی برای درمان دندان هایشان ندارند » نهفته است. راوی –شاعر دندان را که وسیله ی تغذیه است برای فقرا  در نظر گرفته است  تا  مخاطب را متوجه نانی کند که برای فقرا نیست یا این که درمان دندان و دهان فقرا همان نان است که نیست!
 
 
برخاست
به کوچه زد و قدم زنان
به سوی خانه ی دوستش که دندان نداشت ،رفت
در کوچه
ره گذران قهقهه می زدند
ماشینی از کنارش گذشت
جلادی را که در خواب دیده بود، شناخت
              سوار بر رولز رویس
سیبی را که آرزو کرده بود به یاد اورد
ودوست بی دندانش را
ناگهان
       زیر پایش خالی شد .
 
 
در بیداری به سوی خانه ی دوستی می رود که دندان ندارد یا در اصل نان ندارد. ره گذران بی خیال قهقهه می زنند، جلاد ابتدای شعر، سوار بر رولز رویس از کنارش می گذرد. یک تداعی ما را به میانه ی شعر بر می گرداند که :میلیونر های از شرق تا غرب سوار بر رولز رویس همان جلاد هستند؛ نوعی این همانی در اینجا تداعی می شود. سیب آرزو را به یاد می آورد که همان عشق و زندگی است و دوست بی دندانش را. ناگهان زیر پایش خالی می شود، یعنی دوباره در انتهای شعر به تعلیقی زیبا می رسیم؛ تعلیقی که خواننده را بین خیال و واقعیت مردد نگاه می دارد که آیا راوی –شاعر آویز بر طناب دار زیر پایش خالی شد یا این که پس از رهایی از کابوس و قدم زدن در خیابان... و دیگر این که این شعر ِتوأمان خواب و بیداری و خیال و واقعیت مثل همه ی شعر های خوب از پایان آغاز می شود و در ذهن ما ادامه می یابد .       


+          +          +

(17) یادداشت

 

نانور

کافه‌تراس - پانویس‌های روزانه




سه سال پیش، نورایر نرسیسیانتس(1)، زبان شناس برجسته و استاد پیشین دانشگاه به دیدنم آمد.
 آن روزها نورایر نود و هشت سال داشت. پیر مردی بود بسیار مهربان و شیرین زبان.
آخرین جرعه ی قهوه اش را که نوشید، از ته دل خندید و گفت: "می دانی؟  با آن که از عینک و سمعک
 استفاده می کنم، اما چند سالی ست که تنها سایه ی آدم ها را می بینم و نجوایی از فریادهای شان  را می شنوم.
با این حال، بسیار خوشحالم که توانستم به دیدنت بیایم و از نزدیک با تو آشنا شوم".
اشک هایم را پنهانی پاک می کردم، که دستم را پدرانه فشرد و گفت: "واهه جان، چهره ات همان چهره ای ست
که در دل تصور می کردم... و صدایت، همان صدا...".
دو سال بعد، نورایر نرسیسیانتس در صد سالگی از دنیا رفت.

و دیروز، نانور(2) به کافه تراس آمد.
او بی تردید دوست داشتنی ترین مهمان من است.
این دختر سه ساله که زیبایی هایش را با چشمان بسته هم می توان دید، تا وارد می شود، به سراغ زنگوله هایی
که در گوشه و کنار کافه آویزان کرده ام می رود و آن ها را به صدا در می آورد. دیگر، همسایه ها هم با
شنیدن صدای زنگوله ها می دانند که او به کافه آمده است و... واهه برای سرودن شعری دیگر، شوری ناگفتنی
دارد.
نانور، دیروز آمده بود تا نخستین نقاشی اش را روی بوم نشانم دهد.
گزینش و ترکیب حسی رنگ ها مرا شگفت زده کرد. با خود اندیشیدم که بی تردید در آینده با گزینش ذهنی
رنگ ها و خطوط، در تصاویر او اندیشه و ایده ای نیز نهفته خواهد بود...
از او خواستم اجازه دهد که نقاشی اش را بر دیوار کافه، بالای این یادداشت آویزان کنم. پذیرفت. اما تلاشم برای
انجام مصاحبه ای کوتاه با او بیهوده بود. قبول نکرد.
خاموش نگاهم کرد و...  یک باره با صدای بلند به فکر فرو رفت:
"من گرسنه ام. پس چرا ماکارونی را گرم نمی کنید؟..."

  1- Norair Nercissiantz
  2- Nanor

+          +          +

واهه آرمن
پاییز 1388

(7) یادداشت

   

صفحه 3 از 4