کافه تراس، خانهی واهه آرمن در اینترنت
شعر برفی
چند روز پیش گفت و گویی با من در صفحه ی فرهنگ و ادب روزنامه ی "بهار" به چاپ رسید.
در بخشی از این گفت و گو، در پاسخ به این پرسش که "شعر چیست" گفته بودم:
سخنی شعر است که در ناهوشیاری شاعر سروده می شود و خواننده را در هوشیاری ویران می کند.
شاید برای خیلی ها که گرایش به هنر و خلاقیت هنری دارند، شعر ساده ترین شکل بیان احساسات و
بروز توانایی های هنری و ذوقی به نظر برسد، به همین دلیل به راحتی قلم به دست می گیرند و هر
آنچه را که می نویسند، شعر می نامند. اما واقعیت این است که سرودن شعر هم مثل بسیاری از هنرهای
دیگر، بیشتر ذاتی است تا اکتسابی و آموختنی. بنا براین تنها با یادگیری اصول و قواعد، بدون قریحه ی
ذاتی نمی توان ادعای شاعر بودن کرد. بارها گفته ام و دوست دارم تکرار کنم شعر، تنها با پروردگی
جان شاعر جان می گیرد. شعر خوب و شعر بد وجود ندارد. آنچه نوشته می شود، یا شعر است یا نیست.
اگر نیست که هیچ، اگر هست، باید آنی باشد که اگر نمی بود و نوشته نمی شد، چیزی – شاید بزرگ و
شاید کوچک، اما زیبا – در دنیای ادبیات و در دفتر شعر جهان کم می بود و جایش خالی...
و شعر "نی لبک زن" از مجموعه ی "بال هایش را کنار شعرم جا گذاشت و رفت" من، که آن را بسیار
دوست می دارم. الهام بخش من در سرودن این شعر، دوست بسیار عزیزم رُمبیک آتماجیان بود.
او سال هاست که در فرانسه زندگی می کند
اما هر روز
قامتش را که به آسمان می رسد
می بینم و
دلم هوای نوشتن می کند
برف می بارد
مداد را بر می دارم و
به دوردست ها نگاه می کنم
لبخند یک دوست
واژه های این شعر برفی را
گرم می کند...
+ + +
واهه آرمن
زمستان 1388
نی لبک زن
از ساحل رود تا مرتع
نوای نی لبک در گوشم بود
به آن جا که رسیدم
سهره می خواند
نگاهم بر پاهای برهنه ی کودک خیره ماند
نگاه او
بر پیشانی من
وقتی که ابر سیاه در آسمان غرید
کودک خورشید را نشانم داد
پاهایم در کفش ها یخ زد
و قامت کودک کشیده شد
تا آسمان...
+ + +
سیب
می گفت دوست دارم که سیگارت را
همیشه با کبریت روشن می کنی
می گفت دوست دارم که لیوانت را
به تنهایی و
بدون زدن به لیوان یک دوست
سر نمی کشی
می گفت دوست دارم که شعرهایت را
پیش از سرودن
با نیم نگاهی
نشانم می دهی
می گفت دوست دارم که می دانی "عشق
یا دیوانگی ست
یا دیگر عشق نیست"
+ + +
واهه آرمن
زمستان 1388
و شعر "کودکانه" از کتاب "پس از عبور دُرناها" :
چشم هایم را می بستم و
می شمردم تا صد
برو
قایم شو
تو را از رد پاهایت بر ساحل
و از مسیر نگاه لاک پشت ها
پیدا می کردم
چشم هایم را می بندم و
می شمارم تا صد
برو
قایم شو
تو را از رد پاهایت بر دریا
و از مسیر نگاه دُرناها
پیدا خواهم کرد
+ + +
نوستالژی
زمانی بیشتر بازی های لیگ فوتبال در استادیوم امجدیه برگزار می شد. من هم گاهی با دوستانم برای
تماشای مسابقه ی تیم های آرارات و یا استقلال به استادیوم می رفتم.
روزی آرارات در دقیقه ی شصتم بازی سومین گل را به تیم حریف زد. سرپرست آن تیم که به گل تیم
آرارات معترض بود، ناگهان مثل یک غول زخمی خود را به کنار زمین رساند و فریاد زد: " آقا، اینا
داور رو چیزخور کردن. به خدا، داور رو چیزخور کردن" !
در میان همهمه ی جمعیت یک نفر از جایش بلند شد و با صدایی بلندتر از صدای سرپرست تیم فریاد
زد: " مرد حسابی! ما چیز اضافی نداریم که به خورد ِ داور بدیم. ما چیزامونو نگه می داریم که اگه
تیم مون برنده شد، از خوشی بخوریم، اگه هم بازنده شد، از غصه بخوریم".
من این روزها با آن که چیزی نخورده ام، اما از خوشی ها و ناخوشی های زندگی، بسیار شبیه آدم هایی
هستم که چیزخور شده اند.
دوست دارم جایی بروم
دوستانم را ملاقات کنم
اما هر بار بهانه ای برای نرفتن و
ماندن در خانه پیدا می کنم
دوست دارم به خیلی ها بگویم دوستشان دارم
اما به چشم هاشان که نگاه می کنم
ناخواسته سکوت می کنم
دوست دارم ساعت ها با خدا سکوت کنم
اما مدام در گوشش پچ پچ می کنم و
با گلایه هایم حوصله اش را سر می برم
خسته اش می کنم
دلم برای تماشای یک بازی فوتبال
که داورش را چیزخور کرده باشند
لک زده است...
+ + +
واهه آرمن
زمستان 1388
نیمه شبی دیگر
پیش از چاپ و انتشار مجموعه ی " پس ار عبور دُرناها " ، چند شعر از این مجموعه در دو سه روزنامه و مجله ی ادبی به چاپ رسیده بود. یکی از این شعرها " نیمه شبی دیگر " بود. برادر شاعر و نویسنده ام، رسول علیپور پس از خواندن آن،با قلم حساس و توانای خود یادداشتی بر این شعر نوشته و آن را با خود به کافه تراس، که آن روزها با همین دوستان نخستین خشت هایش را با ملاط عشق می چیدیم، آورده بود.
دوست دارم این نوشته ی دوستم را یک بار دیگر با شما بخوانم:
واهه آرمن
زمستان 1388
خوانش " نیمه شبی دیگر" شعری از واهه آرمن
شب به خیر ، خورشید
با دوچرخه در شهر می گردم
از بلندی زینش که به پشت بام خانه ها می رسد
و از کوتاهی مسافت ها
حیرت نمی کنم
از حضور فرشتگان که لبخند می زنند مدام
و از غیبت ناکسان
حیرت نمی کنم
پیش از طلوع خورشید
دوچرخه را بر درختی تکیه می دهم
بیدار می شوم
و با بهتی مانوس
سوار بر صندلی چرخ دار
می رانم خود را
تا نیمه شبی دیگر
+ + +
انسان با فکر و اندیشه هایش دنیای اطراف خود را می سازد و لذت بردن یا عذاب کشیدن از دنیای اطراف خود بستگی به قدرت اندیشیدن و درک او از شرایط زمان و مکانی که در آن زندگی می کند دارد.
شب به خیر خورشید - شعر این گونه شروع می شود. خورشید در این شعر معناهای مختلفی را به ذهن خواننده متبادر می کند؛ خورشیدی که در آسمان است، خورشیدی که نور و روشنایی ست، خورشیدی که با گفتن شب به خیر از زبان شاعر، دوستِ جاندار اومحسوب می شود، خورشیدی که هر شب دوستِ شب نشین شاعر است، چنان که حضور این دوستِ شاعر، حتا در نام شعر هم به طور چشمگیری نمایان است. نیمه شبی دیگر ِ نام شعر با نیمه شبی دیگر پایان شعر چنان با هم رابطه برقرار کرده اند که خواننده را به خواندن دوباره ی شعر از اول وا می دارند.
تقابل کلمه ی شب و خورشید در اول شعر و شب به خیر از همان ابتدا ضربه ی اصلی را به خواننده وارد می کند و او را وادار می کند که برای خواندن شعر حرکت کند. شاعر خواننده را به آرامی داخل دنیای خود می برد، بدون گرفتن کمترین انرژی از او، چه بسا که خود به خواننده برای جلو رفتن و وارد شدن به دنیایش انرژی می دهد.
با دوچرخه در شهر می گردم. در نگاه اول به این فکر می کنیم که شاعر از دنیای ذهنی ای که خواننده را به آن دعوت کرده است او را به سمت دنیای واقعی و خشن شهری که در آن زندگی می کنیم می برد، اماشاعر اجازه ی منحرف شدن فکر خواننده را نمی دهد و به دوچرخه کارکردی متفاوت تر از دوچرخه ای که در ذهن داریم می دهد. دوچرخه ای که زینش به پشت بام خانه ها می رسد، به حتم دوچرخه ای نیست که مارا به جلو ببرد، دوچرخه ای ست که ما را به بالا می برد، به جایی که حضور فرشتگان را حس می کنیم و به مسافت ها فکر نمی کنیم چون آن قدر که کوتاه هستند وجود ندارند. اما حیرت نمی کنم که دو بار از آن استفاده شده، می خواهد با تاکید به خواننده این باور را تقویت کند که این امر برای شاعر عادی است؛ او هر شب با دوچرخه اش از دنیایی که هیچ کس بدون اجازه ی او در آن راه ندارد لذت می برد و آن قدر با شیرینی از آن یاد می کند که حسرت خواننده را مبنی بر بودنش در آن فضا در پی دارد.
اما عمر این لذت بردن کوتاه است. به ناگاه واژه ها به کارکرد طبیعی و امروزی خود بر می گردند؛ خورشید همین خورشیدِ در آسمان می شود و دوچرخه، دوچرخه وصندلی چرخ دار، همین صندلی چرخ دار. غم عجیبی که شاعر از دور شدن آن دنیای زیبا به راحتی به ما منتقل می کند به وسیله ی همین واژه ها صورت می گیرد. شاعر با کلماتی که در جای خود قرار می دهد فرصت هرگونه اضافه گویی را از خود می گیرد و خواننده را وادار می کند از دریچه ای که او می خواهد به دنیایش وارد شویم. عبارت بهتی مانوس به خواننده ی شعر الغا می کند که انس او به این شرایط که در شب و روز تغییر پیدا می کند نیست. او به بهت انس گرفته است، شاعر به مبهوت شدن خود که چرا باید بیدار شود و چرا بایداز دنیای زیبای شب هایش دور شود انس گرفته است و این اجبار ِ بیداری و ناخرسندی از وضع و شرایط موجود را با فعل می رانم بازگو می کند. او، هم بر صندلی نشسته است، هم پشت صندلی ایستاده است و از سوی دیگر در حالی مجبور است بر صندلی بنشیند و با دست حرکت کند که شب ها پایش آن قدر بلند است که از پشت بام خانه ها به زمین می رسد، پس بیداری را لعنت می کند.
در مصرع پایانی شاعر مقصد خود را مکانی معرفی نمی کند، مقصد او زمانی ست که دنیای او در آن قرار دارد. خواننده ناخوداگاه آرزو می کند او هر چه زودتر به نیمه شبی دیگر و دنیای زیبایش برسد.
اگر شعر را به دو قسمت کنیم، در قسمت اول شاعر خواننده را به یاد آرامش فراموش شده ی انسان می اندازد ودر قسمت بعد به صراحت می گوید که این فراموشی ناگزیر است، مجبوریم که در خواب نباشیم وشاعر برای بیان این که این گردش ِ خواب و بیداری هیچگاه پایان نمی یابد، با یک مصرع دو قسمت را به هم پیوند می دهد وشعر خود را این گونه تمام می کند: "تا نیمه شبی دیگر".
رسول علی پور
+ + +
مراکز اصلی فروش مجموعه ی شعر پس از عبور دُرناها :
نشر چشمه ، خیابان کریم خان زند
کتاب فروشی و انتشارات گویا ، خیابان کریم خان زند
کتاب فروشی و انتشارات توس ، خیابان انقلاب
کتاب فروشی خانه شاعران ، روبروی دانشگاه
شهر کتاب آرین
شهر کتاب نیاوران
شهر کتاب شهرک غرب
و سایر شهر کتاب ها و کتاب فروشی های معتبر
+ + +
پس از عبور دُِرناها

مجموعه ی جدید شعر من
" پس از عبور دُرناها "
منتشر شد
: مراکز اصلی فروش
موسسه ی انتشاراتی آهنگ دیگر – عمده
تلفن: 77526591
کتاب فروشی خانه ی شاعران
روبروی دانشگاه - پاساژ فروزنده
انتهای طبقه ی زیرزمین
کناب فروشی و انتشارات توس
خیابان انقلاب
نبش خیابان دانشگاه
+ + +
شعری از این مجموعه:
یک عصر پاییزی
سوار بر اتوبوس
از دهکده ها می گذریم
عبور می کنیم از کنار خدا
نمی ایستیم
چه قدر خسته ام
از راه نرفتن
از نشسته به مقصد رسیدن
+ + +
واهه آرمن
پاییز 1388
صفحه 1 از 3






